تبليغاتX
كلبه تنهايي

كلبه تنهايي

درد دل

منم خيلي تنهام ...

يه روز بهم گفت

مي خوام باهات دوست بشم،آخه مي دوني من اينجا خيلي تنهام ...

بهش يه لبخند زدم و خيلي ساده گفتم

آره ميدونم،فکر خوبيه،منم خيلي تنهام ...

يه روز ديگه بهم گفت

مي خوام تا ابد باهات بمونم،آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام ...

بهش يه لبخند زدم و خيلي ساده گفتم

آره ميدونم،فکر خوبيه،منم خيلي تنهام ...

يه روز ديگه بهم گفت

مي خوام برم يه جاي دور،جايي که هيچ مزاحمي

نباشه،وقتي همه چيز حل شد،تو هم بيا اونجا

آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

وقتي اينو گفت يه كمي دلم گرفت

نه واسه رفتنش واسه تنهاتر شدن خودم

ولي بازم بهش يه لبخند زدم و خيلي ساده گفتم

آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....

يه روز تو نامه برام نوشت

من اينجا يه دوست پيدا کردم،آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام ...

اينبار خیلي دلم شكست

نه واسه دوست جديدشواسه تنهاتر شدن خودم

اينبار هر كاري كردم نتونستم لبخند بزنم

ولي واسه اينكه اون نفهمه و حس تنهاييش بيشتر نشه

براش يه لبخند کشيدم و زيرش خيلي ساده نوشتم

آره ميدونم،فکر خوبيه،منم خيلي تنهام....

يه روز ديگه تو نامه برام نوشت

من قراره با اين دوستم تا ابد زندگي کنم،آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....

اينبار ديگه دلم له شد

نه واسه اينكه مي خواد با دوستش تا ابد بمونه

واسه تنهاتر شدن خودم

اينبار در حالي كه اشك تو چشمام جمع شده بود

بازم براش يه لبخند کشيدم و زيرش خيلي ساده نوشتم

آره ميدونم،فکر خوبيه،منم خيلي تنهام....

ديگه از نامه هاش خبري نيست

چون حالا ديگه اون تنها نيست

و از اين بابت خوشحالم

و چيزي که بيشتر از اون خوشحالم ميکنه

اينه که هنوز نمي دونه که من اينجا خيلي خيلي خيلي تنهام....

تنها،تنها و تنها تر از روزاي اول ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط افشين  | 

لبخند ...

با يه لبخند شروع شد

من يه لبخند بهش زدم اونم يه لبخند بهم زد

من خسته بودم،اونم خسته بود سرمو بالا كردم،سرشو بالا كرد

ديد كه منو ميشناسه،خنديدم

گفتم دوستيم؟؟؟گفت دوستِ دوست

گفتم تا كجا گفت دوستي كه تا نداره

گفتم تا مرگ

خنديد و گفت من كه گفتم تا نداره

گفتم باشه تا پس از مرگ

گفت نه...نه...نه...نه تا نداره

گفتم قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ

بازم با هم دوستيم تا بهشت تا جهنم تا هرجا كه باشه

من و تو با هم دوستيم

خنديد گفت تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد يه تا بذار

اصلا يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا اما من اصلا براش تا نميذارم

نگاش كردم،نگام كرد باور نمي كردم

مي دونست من مي خوام حتما دوستي ما تا داشته باشه

دوستي بدون تا رو نمي فهميدم

گفتم بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم گفت باشه تو بذار

گفتم لبخند

هربار كه همديگرو مي بينيم

من يه لبخند بهت ميزنم تو هم يه لبخند بهم بزن

باشه؟؟؟

گفت باشه

هر بار يه لبخند بهش ميزدم اونم يه لبخند بهم ميزد

باز همديگرو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم دوستِ دوست

اون تندي شروع مي كرد به حرف زدن

از روزش،كاراش،تنهايياش،خنده ها و گريه هاش ميگفت

من هيچي نمي گفتم

همينطور با لبخند نگاش مي كردم

و همه ي حرفامو ميريختم تو دل كوچيكم

مي گفت چرا ساكتي تو هم حرف بزن

مي گفتم مي ترسم حرفام تموم شه

بعد ديگه حرفي نداشته باشم واست بزنم

مي خوام تو حرف بزني و من نگات كنم

دلم پر بود از حرفاي نگفته

حرفايي كه هر روز تو دلم مي موند و كهنه ميشد

اون همه حرفاشو بهم زده بود

گفت اگه يه روز من نباشم و حرفات تو دلت بمونه

من كه كم كم داشتم دوستي بدون تا رو باور مي كردم

گفتم مگه خودت نگفتي دوستيمون تا نداره

يه ماه دو ماه سه ماه دو سال شده بود

اون ديگه خسته نبود و من همونطور خسته بودم

اون همه حرفاشو زده بود و من دلم پر از حرف بود

اون اومده امشب كه خداحافظي كنه مي خواد بره

بره اون دور دورا ميگه ميرم اما زود بر مي گردم

من كه مي دونم ميره و بر نمي گرده

يادش رفت واسم لبخند بزنه

من كه يادم نرفته واسش يه لبخند زدم

يادش رفت واسم از روزش و كاراش و تنهايياش و گريه هاش بگه

خنديدم

مي دونستم دوستي من ديگه تا نداره

مي دونستم حالا ديگه دوستي اون تا داره

حالا من موندم و با يه دنيا حرف نگفته كه نمي دونم چيكارشون كنم

آخه من فكر مي كردم دوستيمون تا نداره

اصلا قبول تا داره!!!

ولي من خودم واسش يه تا كشيده بودم از سر اين دنيا تا اون دنيا

خودم يه تا گذاشتم واسش تا مرگ

ولي هنوز كه مرگ نرسيده پس چرا

چرا خداحافظي ...

نمي دونم نمي دونم

شايد واقعا وقت مرگم رسيده...

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط افشين  | 

وداع مي كنم با تو ...

 

***اين دكلمه ي زيبا كار يه دوست عزيز به اسم سايه هستش كه حالا شعر خودش رو به خودش تقديم مي كنم!!!***

 

گفتي بمان، مي خواستم اما نميشد

گفتي بخوان، بغض گلويم وا نميشد

گفتم كه مي ترسم من از سحر نگاهت

گفتي نترس اي خوبه من، اما نميشد

مي خواستم ناگفته هايم را بگويم يا بغض مي آمد سراغم يا نميشد

گفتي كه تا فردا خداحافظ ولي آه ...

آن شب نمي دانم چرا فردا نميشد

وداع مي كنم با تو، وداع مي كنم با تو ...

توئي كه چشمانت هميشه با دلم سخن داشت

گلم، دلم، نازنينم اين روزا ها از هميشه بي قرار ترم

مانند پاييز كه لحظه لحظه باران را انتظار مي كشد

ما نه خط هاي موازي بوديم و نه متقاطع

من و تو فقط دو خط بي ريا بوديم، دو خط كمرنگ

خط هاي تو هميشه خط هاي مرا، خط هاي بي رنگ مرا انتظار مي كشيد

و خط هاي نا موزون من هميشه خط هاي عاشقانه ي تورا انكار مي كرد

گلم، دلم، نازنينم به همين اشك هاي گاه و بيگاه من بد نبودم

ما هزار سال دير آمديم و هزار سال ديرتر بهم رسيديم

روياهاي خاك خورده ي عاشقانه ي من متعلق به هزار سال پيش است

و صداقت جاودانه ي تو نيز

گلم، دلم، نازنينم وداع مي كنم با تو، وداع مي كنم با تو

نه با دنياي عاشقانه ي خودم وداع مي كنم

وداع مي كنم، وداع مي كنم، وداع مي كنم

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 تیر1389ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط افشين  | 

تو مي دوني ...

پشت اين پنجره ها دل ميگيره

غم و غصه ي دلو تو مي دوني

وقتي از بخت خودم حرف ميزنم

چشام اشك بارون ميشه تو مي دوني

عمريه غم تو دلم زندونيه دل من زندون داره تو مي دوني

هرچي بهش ميگم تو آزادي ديگه

ميگه من دوستت دارم تو مي دوني

مي خوام امشب با خودم شكوه كنم

شكوه هاي دلمو تو مي دوني

بگم اي خدا چرا بختم سياه ست

چرا بخت من سياه ست تو مي دوني

پنجره بسته ميشه شب ميرسه

چشام آروم نداره تو مي دوني

اگه امشب بگذره فردا ميشه

مگه فردا چي ميشه تو مي دوني

عمريه غم تو دلم زندونيه دل من زندون داره تو مي دوني

هر بهش ميگم تو آزادي ديگه

ميگه من دوستت دارم تو ميدوني

+ نوشته شده در  جمعه 11 تیر1389ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط افشين  | 

چقدر سخت ...

چقدر سخت !!!

گاه چقدر زمان كوتاه است

براي تفهيم آنچه به آن ايمان نداريم

به ديگران

به خودمان

و بي مفهوم

بودن

چه راهيست غمگين

كه بودن

گاه در آن

چون غباري نا مفهوم

گم مي شود ...

+ نوشته شده در  جمعه 28 خرداد1389ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط افشين  | 

دل واسه ما دل نميشه...

نيستش نمي دونم كجاست،چه مي كنه،ولي مي دونم كه ندارمش

هيچوقت نخواستم كه تورو با چشمات به ياد بيارم

نمي خواستم كه تورو،تو گم ترين آرزوهام ببينم

نمي خواستم كه بي تو به ديوارا بگم،هنوزم دوستت دارم

آخه تو هول و هواي پريشوني و تورو نداشتن

تو گير و داره... اي بابا دل تو هيچ حال اون خوش

اي بي مروت...

ديگه دلي مي مونه كه جون دل كبوتر بتپه

كه با شما از جون زندگيش بگه،بگه كه هنوز زندس ...

اگه صدا صداي منه،نفس اگه نفس تو

بذار كه اون خوش غيرتاش بدونن كه...

دل،دل من ديگه دل نيست،ديگه دل نميشه

نه ديگه اين واسه ما دل نميشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط افشين  | 

به چه می خندی تو ...

به چه مي خندي تو ؟؟؟
به مفهوم غم انگيز جدايي؟؟؟
به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟؟؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟؟؟
يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟؟؟
به چه مي خندي تو ؟؟؟
به دل ساده من که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟؟!!؟!
خنده دار است بخند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط افشين  | 

نمي دونم ...

خيلي وقتا خيليا دوست دارن كه برن يه جايي دور از همه زندگي كنن تا يه كم آروم بشن مثلا يه هفته اي برن تو جنگلي،كوهي و يا هر جايي كه يه كلبه ي كوچيك و قشنگ داره و ميشه راحت توش زندگي كرد شايد اينطوري آروم ميشن نمي دونم من چرا اين حس ندارم نمي دونم چرا وقتي از همه كس و همه چي خسته ميشم دوست ندارم برم يه هفته تو يه جايي تنها زندگي كنم شايد چون اگه برم و يه جايي تنها زندگي كنم فقط خودم و جسمم تنها ميشيم فكرم،ذهنم،دقايقم پر ميشه از آدمايي كه ظاهرا ازشون فاصله گرفتم شايد من دوست دارم وقتي از همه كس و همه چيز خسته ميشم برم تو كلبه ي قشنگ خودم نمي دونم يه جايي باشه كه فكر نكنم توش يعني ميشه يه روزي اين بشر يه وسيله اي رو اختراع كنه كه مثلا ببندي به سرت اونوقت كلا فكر نكني !؟!؟!؟

شايد تنها چيزي كه آدمو داغون مي كنه همين فكر كردنه وگرنه جسم كه نيازي به تنهايي نداره اگه آسيبي بهش برسه همون لحظه اس اگه فكري نباشه ديگه ادامه پيدا نمي كنه اين آسيب تا روحتو داغون كنه

چقدر خوب ميشد مغز ما يه دكمه ي پاور داشت تا هر وقت دلت مي خواست خاموشش مي كردي

اصلا چرا اينطوري

گاهي ميگم چقدر خوب ميشد كه آدما دل نداشتم فكر كن ... اگه دل نداشتم خب اونوقتم تقريبا ميشد فكر نكردن به چيزي يعني بي اهميت بودن همه چيز بي تفاوتي و ... واي چه خوب ميشد من دل نداشتم

نمي فهمم چرا اينقدر همه چي قاطي پاطيه؟؟؟نمي دونم چي مي خوام اصلا ... خب كسي كه يهو بهم ميريزه و داغون ميشه حتما دلشو به يكي داده ديگه خب وقتي دلشو به يكي داده ديگه خودش دل نداره خب وقتي خودش دل نداره بايد به چيزي فكر نكنه و همه چي واسش بي اهميت باشه ولي چرا اينهمه داغون ميشه يعني با اينكه دل نداره و دلشو داده به يكي ديگه ولي بازم داغونه و روز به روز داغون تر ميشه

پس همون بهتر كه آدما يه دكمه پاور واسه مغزشون داشتن ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط افشين  | 

شكلات ...

با يه شكلات شروع شد

من يه شكلات گذاشتم دستش،اونم يه شكلات گذاشت دست من

من بچه بودم،اونم بچه بود سرمو بالا كردم،سرشو بالا كرد

ديد كه منو ميشناسه،خنديدم

گفت دوستيم؟؟؟گفتم دوست دوست

گفت تا كجا گفتم دوستي كه تا نداره

گفت تا مرگ

خنديدم و گفتم من كه گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ

گفتم نه...نه...نه...نه تا نداره

گفت قبول تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ

بازم با هم دوستيم تا بهشت تا جهنم تا هرجا كه باشه

من و تو با هم دوستيم

خنديدم گفتم تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد يه تا بذار

اصلا يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا اما من اصلا براش تا نميذارم

نگام كرد،نگاش كردم باور نمي كرد

مي دونستم اون مي خواست حتما دوستي ما تا داشته باشه

دوستي بدون تا رو نمي فهميد

گفت بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم گفتم باشه تو بذار

گفت شكلات

هربار كه همديگرو مي بينيم يه شكلات مال تو يكي مال من!!!

باشه؟؟؟گفتم باشه

هر بار يه شكلات ميذاشتم تو دستش اونم يه شكلات تو دست من

باز همديگرو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم دوست دوست

من تندي شكلاتمو باز مي كردم ميذاشتم تو دهنم و تند تند مي خوردم

مي گفت شكمو!!! تو دوست شكموي مني

و شكلاتش رو ميذاشت تو يه صندوقچه كوچولوي قشنگ

مي گفتم بخورش،مي گفت تموم ميشه

مي خوام تموم نشه براي هميشه بمونه

صندوقش پر از شكلات شده بود هيچ كدومشو نمي خورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه يه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن يا كرما،اونوقت چيكار مي كني؟؟؟

گفت مواظبشون هستم

مي گفت مي خوام نگهشون دارم تا موقع كه دوست هستيم

اول شكلاتامو ميذاشتم توي دهنم

و مي گفتم نه نه نه تا نه دوستي كه تا نداره

يك سال،دو سال،چهار سال،هفت سال،ده سال،بيست ساله كه شده

اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم

من همه شكلاتامو خورده اون همه شكلاتاشو نگه داشته

اون اومده امشب كه خداحافظي كنه مي خواد بره

بره اون دور دورا ميگه ميرم اما زود بر مي گردم

من كه مي دونم ميره و بر نمي گرده

يادش رفت شكلات به من بده

من كه يادم نرفته يه شكلات گذاشتم كف دستش گفتم اين براي خوردنه

يه شكلاتم گذاشتم كف اون دستش

اينم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت

يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتا

هر دوتارو خورد

خنديدم

مي دونستم دوستي من تا نداره

مي دونستم دوستي اون تا داره مثل هميشه

خوب شد همه شكلاتامو خوردم

اما اون هيچ كدومشو نخورده

حالا با يه صندوق پر از شكلاتهاي نخورده چيكار مي كنه؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط افشين  | 

مي تونه كه كورم كنه ...

گفتم شايد نديدنت از خاطرم دورت كنه

ديدم نديدنت فقط مي تونه كه كورم كنه

مي تونه كه كورم كنه

گفتم صداتو نشنوم شايد كه از يادم بري

ديدم تو گوشام جز صدات نيستش صداي ديگري

نيستش صداي ديگري

نديدن و نشنيدنت عشقت رو از دلم نبرد

فقط دونستم بي تو دل پرپر شد و گم شد و مرد

بعد از تو باغ لحظه هام حتي يه غنچه گل نداد

همش مي گفتم با خودم نكنه بميرم و نياد

اين روزا محتاج توام من نميگم دلم ميگم

فردا اگه مردم نيا چه فايده نوش دارو ديگه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط افشين  | 

گل من باغچه ي نو مبارك ...

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک

زخم همیشگی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و

نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داري

 

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار

غرورش همه وجودت له شده

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش

هیچی جز سلام نتونی بگي

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما

مجبور بشی بخندي تا نفهمه كه هنوز هم دوستش داري

 

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی

و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط افشين  | 

چقدر سخته ...

 

چقدر سخته كه عشقت روبروت باشه نتوني هم صداش باشي 

چقدر سخته كه يك دنيا بها باشي نتوني كه رها باشي

چقدر سخته

چقدر سخته كه باروني بشي هر شب نتوني آسمون باشي

چقدر سخته كه زندوني بموني بي در و ديوار نتوني هم زبون باشي

چقدر سخته

چه بدبخته قناري كه بخونه اما روياش حسه بيرونه

چه بدخته گلي كه مونده تو گلدون غمش يك قطره بارونه

چقدر سخته كه چشمات رنگ غم باشه ولي ظاهر پر از خنده

چقدر سخته كه عشقت آسمون باشه ولي آسون بگن چنده

چقدر سخته كلامت ساده پرپر شه نتوني ناجي اش باشي

چقدر سخته كه رفتن راه آخر شه نتوني راهي اش باشي

چقدر سخته تو خونت عين مهمون شي بپوسي خسته ويرون شي

چقدر سخته دلت پر باشه ساكت شي ولي تو سينه داغون شي

چقدر سخته كه يك دنيا صدا باشي ولي از صحنه ي خوندن جدا باشي

چقدر سخته كه نزديك خدا باشي ولي غرق ادا باشي

چقدر سخته ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط افشين  | 

چرا اينهمه عجيبه ... ؟؟؟

مي دونم برات عجيبه اينهمه اصرار و خواهش

اينهمه خواستن دستات بدون حتي نوازش

مي دونم كه خنده داره پيش تو گريه ي دردم

ميگذري از من و ميري اما باز من بر مي گردم

مي دونم برات عجيبه من با اون همه غرورم

پيش همه ي بدي هات چجوري بازم صبورم

مي دونم واست سواله كه چرا پيشت حقيرم

دور ميشي منو نبيني باز سراغتو مي گيرم

مي دوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم

وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم

مي دوني واسه چي از تو بد مي بينم و مي خندم

تا نبيني گريه هامو هر دو چشمامو مي بندم

چاره اي جز اين ندارم جز اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام

ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام

مي دونم يه روز مي فهمي روزي كه دنيا رو گشتي

من چجوري تورو خواستم تو چجور ازم گذشتي

آخه خون شدي تو رگهام

آخه خون شدي تو رگهام

آخه خون شدي تو رگهام ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط افشين  | 

آغازي شبيه پايان ...!!!

خداحافظ همين حالا

 

همين حالا كه من تنهام

 

خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام

 

خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد

 

به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد

 

اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنم ساده اس

 

نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده اس

 

خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياهام

 

بدوني با من و بي من همينه رسم اين دنيا

 

خداحافظ ... خداحافظ ... همين حالا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط افشين  |