منم خيلي تنهام ...
يه روز بهم گفت
مي خوام باهات دوست بشم،آخه مي دوني من اينجا خيلي تنهام ...
بهش يه لبخند زدم و خيلي ساده گفتم
آره ميدونم،فکر خوبيه،منم خيلي تنهام ...
يه روز ديگه بهم گفت
مي خوام تا ابد باهات بمونم،آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام ...
بهش يه لبخند زدم و خيلي ساده گفتم
آره ميدونم،فکر خوبيه،منم خيلي تنهام ...
يه روز ديگه بهم گفت
مي خوام برم يه جاي دور،جايي که هيچ مزاحمي
نباشه،وقتي همه چيز حل شد،تو هم بيا اونجا
آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
وقتي اينو گفت يه كمي دلم گرفت
نه واسه رفتنش واسه تنهاتر شدن خودم
ولي بازم بهش يه لبخند زدم و خيلي ساده گفتم
آره ميدونم. فکر خوبيه. منم خيلي تنهام....
يه روز تو نامه برام نوشت
من اينجا يه دوست پيدا کردم،آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام ...
اينبار خیلي دلم شكست
نه واسه دوست جديدشواسه تنهاتر شدن خودم
اينبار هر كاري كردم نتونستم لبخند بزنم
ولي واسه اينكه اون نفهمه و حس تنهاييش بيشتر نشه
براش يه لبخند کشيدم و زيرش خيلي ساده نوشتم
آره ميدونم،فکر خوبيه،منم خيلي تنهام....
يه روز ديگه تو نامه برام نوشت
من قراره با اين دوستم تا ابد زندگي کنم،آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام....
اينبار ديگه دلم له شد
نه واسه اينكه مي خواد با دوستش تا ابد بمونه
واسه تنهاتر شدن خودم
اينبار در حالي كه اشك تو چشمام جمع شده بود
بازم براش يه لبخند کشيدم و زيرش خيلي ساده نوشتم
آره ميدونم،فکر خوبيه،منم خيلي تنهام....
ديگه از نامه هاش خبري نيست
چون حالا ديگه اون تنها نيست
و از اين بابت خوشحالم
و چيزي که بيشتر از اون خوشحالم ميکنه
اينه که هنوز نمي دونه که من اينجا خيلي خيلي خيلي تنهام....
تنها،تنها و تنها تر از روزاي اول ...
